خلاصه مصاحبه با دکتر حسن عباسی
موضوع:جنگ جهانی چهارم و پایان مدرنیته
در سه جنگ اول، دوم و سوم دقيقا كدام ايدئولوژي هاي مدرن با هم درگير بودند؟
-مدرنيته خودش در بستر پارادايم اصالت انسان موضوعيت يافته است. آنچه كه اصالت انسان (اومانيزم) ناميده مي شود، مولودي داشت به نام مدرنيته و سپس مدرنيزم. در درون مدرنيزم ايدئولوژي هاي ريز و درشت بسياري امكان تحقق و تبلور يافتند. سه مورد از اين ايدئولوژي ها، فاتحان عرصه مهندسي اجتماعي در قرن بيستم بوده اند. از اين سه ايدئولوژي يكي در حوزه چپ و دو تا در حوزه راست است. ايدئولوژي شاخص چپ «سوسياليزم» بود كه در محيط هاي مختلف بومي شد. مثلا در شوروي تبديل شد به ماركسيسم- لنينيزم، در چين تبديل شد به مائوئيزم، در كوبا تبديل شد به كاستروئيزم و همينطور در جاهاي ديگر هم عناوين ديگري پيدا كرد. در جامعه خودمان هم مي بينيد كه سوسياليزم، سيرخاص خودش را دارد، بعد از مشروطه حزب عاميون به وجود آمد كه بعداً تبديل شد به حزب توده. متعاقباً چريك هاي فدايي به وجود آمدند و بعد از انقلاب هم مي دانيد كه تفكر چپ يعني سوسياليستي- اشتراكي هميشه وجود داشته است و هنوز هم دارد. از ايدئولوژي هاي راست، اولي «ناسيوناليزم» است كه اصالت قوميت و مليت را تبليغ مي كند. حول اين ايدئولوژي كشورهاي زيادي جنبش ملي گرايانه ايجاد كرده اند. و ايدئولوژي دوم راست، «ليبراليزم» يا اصالت اباحي و اباحي گري است. كوهن مي گويد جنگ جهاني اول بسترسازي براي بسط دموكراسي ليبرال بود. در جنگ جهاني دوم منازعه ايدئولوژي هاي مدرن برجسته تر شد. همين جا بگويم كه آنچه در آلمان، به زبان آلماني «نازيسم» ناميده مي شود، تلفيقي است از ناسيوناليزم و سوسياليزم. يعني تلفيق اين دو ايدوئولوژي، ناسيونال- سوسياليزم، يا همان نازيسم را به وجود آورده است. مي دانيد كه تفكرات فيلسوفاني مانند نيچه، هگل، فيخته و هايدگر هم در تقويت و پاگرفتن نازيسم، مؤثر بوده است. فاشيزم ايتاليا هم به همين ترتيب، يك ايدئولوژي مدرن است. درگيري ميان اين ايدئولوژي ها در جنگ اول و مخصوصاً جنگ دوم جهاني، بالا گرفت و متعاقب آن ليبراليزم و سوسياليزم موفق شدند فاشيزم و نازيسم را منهدم كنند. ملاحظه مي كنيد كه دو جنگ جهاني اول و دوم، در درون مدرنيته صورت گرفت در طول جنگ سردهم دوحريفي كه دو معارض قبلي خود را شكست داده بودند، به صورت كليدي توانستند اوضاع را مهارو كنترل كنند و البته با هم درگير شدند. در طول جنگ سرد- يعني جنگ جهاني سوم- هم شما به جز جنگ ايران و عراق، جنگي را پيدا نمي كنيد كه در درون خانه مدرنيته صورت نگرفته باشد. مثلا جنگ كره، در واقع جنگ كره شمالي سوسيال بود با كره جنوبي ليبرال. جنگ ويتنام هم اصولا يك جنگ كاپيتاليستي بود و جنگ هاي ديگر هم وضعيتي مشابه دارند. اين همان شماي كلي بود كه شما پرسيديد.
آيا در اين دوره، هيچ ايدئولوژي غيرمدرني وجود نداشت؟
-نه، اصلا.
برگرديم به موضوع جنگ جهاني چهارم. از ويژگي هاي اين جنگ مي گفتيد.
- بسيار خوب، به اينجا رسيديم كه بچه كوسه ليبراليزم به دنيا آمد و تاريخ چنين پايان يافت. يعني ارزش هاي آمريكايي تبديل به هدف نهايي بشريت شد و معلوم گشت كه نسخه ديگري وجود دارد. آخرين جنيني كه از رحم مدرنيته بيرون آمد، ليبرال دموكراسي بود. البته الان در غرب سوسيال دموكرات ها هم هستند اما مي شود گفت كه ليبرال دموكراسي مدل ارشد است و حرف آخر را مي زند. حال بايد ببينيم كه وجه تمايز اساسي جنگ جهاني چهارم، با سه جنگ پيشين در چيست. سه جنگ اول، همانطور كه قبلا گفتم جنگ هاي درون خانواده مدرنيته بود و در آنها ايدئولوژي هاي مدرن با هم درگير بودند. البته تركش هاي اين جنگ، ساير ملت را هم متأثر مي كرد. اما در جنگ جهاني چهارم بحث بر سر اين است كه همه مدرنيته در مقابل مفهومي بيرون از مدرنيته قرار گرفته است. پارادايم «انسان محوري» در مقابل «پارادايم خدامحوري» قرار گرفته است. اين پارادايم خدامحوري در درون خود ايدئولوژي هاي مختلفي را پرورش داده است، كه مي توان آنها را به صورت كلي در دو دسته جا داد. همانطور كه جيمز وولسي مي گويد گروه اول ايدئولوژي هاي خدامحور همان است كه به شكل افراطي در نگاه حنبلي و سلفي مبتني بر اخباريگري متجلي شده است. يعني همان «القاعده». ايدئولوژي دوم كه بنيادي تر است، اصولگرايي شيعي يا همان تفكر «حزب الله» است. البته در اهل سنت هم اقتباس از گزاره هاي شيعي وجود دارد. همچنانكه تحليلگران حماس و جهاد اسلامي را در فلسطين، مدل اهل سنت حزب الله لبنان مي دانند نه مثلا مدل القاعده.